بازگشت
... تکرار ، جاودانه ات می کند ...
در یادآورد دوم خرداد ۷۶؛
روزی که در فضاهای واقعی ، انسان هایی واقعی بودیم با لباس هایی واقعی ...
یک خواهر
یک برادر
همرزمانِ ایستاده در
مساجد
پادگان ها .
*
تو لباس خوشرنگ ات را از
چوبرخت ولایت
برداشته بودی .
*
زنانِ شهر
خواهرانِ نامِ تو بودند
و برادرانم
پیش از تیرباران
با یکدیگر
درباره ی تو
و درباره ی " لزومِ بازنگری در ... "
هم خون بودند .
*
یک میلیون زن
یک میلیون مرد
همشهریانِ ایستاده در
مدارس
خیابان ها .
*
من
لباسِ غمیگنم را
بر شاخه های پر شمار
جستجو می کنم
قهوه ای
با شناسنامه ای در جیب .
در عصر من یک شعر از یک تصویر می تواند اینگونه باشد :
بانو
حالا بیا و خودت را نگاه کن
فلس ماهی ها
جیوه می شوند تا تو در آیینه ای متحرک
ماه شوی !
*
برخی آن تصویر را اینگونه می نویسند :
لعنت به فلس ماهی ها
که بانوی غمگین را
بر چروک چهره اش راه می برند
هنگام جیوه بوده گی !
در سوء تفاهمِ یک حوض .
*
آن تصویر - حتی – می تواند چنین چیزی :
" فلس های خود را با ماشینِ نمره ی چهار بکنید و بریزید
آااااااای ماهی ها
در دوردستِ لایتناهیِ حوض
بوق بوق بوق
بانوی من دارد از جنسیت خود پیاده می شود
کنارِ لامصبِ حوض
جیوه
آماده است لیدیز اند جنتلمن ؟!!!"
باشد .
*
اما
من با آن تصویر این شعر را می نویسم :
فلسِ ماهیانِ گرم
بر
فلسِ ماهیِ سرد
با آیینه ای کوچک
به استقبال تو می آید
حوضِ بزرگ .
.
.
.
و
در چشمهای ساده ی تو
تاب می خورد بانویی رنگارنگ ...
به جلال ذوالفنون
غواصِ دلتنگ
از اقیانوس آرام
جعبه ی موسیقی بالا می آورد ...
بر تكه اي كاغذ
حتي اگر نوشته باشي هيچكس
حتي اگر نوشته باشي آزادي
بگذار با تو بگويم كه
با انگشتِ آبي ات
گفتي آري
با انگشتِ آبي ات
از پشت بامِ اعتماد
افتادي ...
با بانوان برف
یکریز حرف می زنند
گیسوان تو
من از یک جنگ خیابانی
در شهری بدون مترجم
عکس می گیرم .
*
با گلوله ای برفي
از دستهای تو
مردی که روبروی تو می افتد
خوشبخت است
من
در خیابانی دیگر
طبق معاهده ای ساده
هرگز گلوله نخواهم خورد
زیرا که دارم عکس می گیرم .
*
شب
روبروي برف
با لبخند
عكس كنار آدمك برفي را
از روي ميز
برمي داري...
فردا
و روبروی گلوله
یک مرد
دوربین زخمی من را
از زیر پای شهر
بر می دارد....
به :
ميليس سارتوريوس به پاسِ نمايشنامه ي "خدا را هجي كن " ...
از خواب بيدار مي شوم
و تنها تو را بخاطر مي آورم
ديوار
ديوار
ديوار
من مي توانم به خواب برگردم
و شال گردنِ راه راه ات
بدون شرح ...
از شمارش و اعداد چيزي در خاطرم نيست .
از ميدان انقلاب چيزي در خاطرم نيست .
از تلاشيِ اندامت چيزي در خاطرم نيست .
*
ماندگارتر از پيرمردِ نگهبان
دوستت مي دارم
طولاني و به تكرار ...
*
به خواب برمي گردم
و تنها تو را بخاطر دارم
خواب
خواب
خواب
من مي خواهم چشمهايم را ببندم
و نعره هاي جانكاه ات
بدون شرح ...
هر دقيقه از شب
تكه اي از اندام توست
به راه افتاده از ميدان هاي شهر
تا ساعتِ صبح
كه بي شمار در سلولِ من ايستاده باشي .
*
دوست
- همچون دوستانِ پراكنده ام -
مي دارم اَت ...
به ميلادِ شاعري بسيار بزرگ
شاعرِ شبانه ها و شهود
آرام
همچون كشوري كوچك
مي گريست
و دعا مي خواند
شهرِ خالي از سفر
شهرِ خالي از مسافر
شهرِ خالي از مسافرخانه .
*
با انگشت
بر نقشه اي بزرگ راه مي روم
و مسافرخانه اي كوچك را جستجو مي كنم
من پيش از مرده باد
من پيش از زنده باد
به تمام زبانهاي جهان بازگشته ام
و در الفباي آنها رمز گشايي شده ام
در ارتباط با
دستخط نياكانم .
*
بي طرف
همچون مداد رنگيِ سفيد
در حياط خلوتِ دانشگاه
مي گريست
و ساكت مي ماند .
آسمانِ خالي از ابر
آسمانِ خالي از باران
آسمانِ خالي از مسافرخانه .
*
با انگشت
اطلس هاي گيتا شناسي را
دنبال مي كنم
من پيش از جنگ
من پيش از صلح
به تمام پايتخت هاي جهان رفته ام
و در مسافرخانه هاي آنها شب را مانده ام
در ارتباط با
تاريخ معاصرم .
*
کوچک
همچون مشتِ كودكانه ي يلدا
بر قيچي هاي تاريك
فرود مي آمد
و فرو مي ريخت
خيابانِ خالي از پيام
خيابانِ خالي از پيامبر
خيابانِ خالي از مسافرخانه .
*
با انگشت
بر نقشه
در تاريخ
در فرودگاه
افسوس مي خورم ...
افتاد
شهري بزرگ
زير كفشهايي كوچك ...
*
گفتي : برمي گردم
گفتم : برگرد ...
ما هر دو به عاقبت كار مسلط بوديم .
گفتي : برخواهم گشت
گفتم : برگرد ...
زيرا كه ما به بازي با كلمات مسلط بوديم .
*
مي ترسم
من
از اتاق تاريكِ خوابم
مي ترسم ...
*
گفتي : همينجا بايست
گفتم : در اتاقم انتظار مي كشم ...
ما هر دو يكديگر را مي شناختيم .
گفتي : از جايت تكان نخور
گفتم : در اتاقم انتظار مي كشم ...
زيرا كه ما كلمات يكديگر را مي شناختيم .
*
فرياد
شهري بزرگ شد
بر پشت بامهايي كوچك ...
*
گفتي : دارم راست مي گويم
گفتم : تو داري راست مي گويي ...
ما هر دو اخلاق يكديگر را مي دانستيم .
گفتي : به تو دروغ نمي گويم
گفتم : تو داري راست مي گويي ...
زيرا كه ما كلمات يكديگر را مي دانستيم .
*
مي ترسم
من
از دستهاي تاريك
مي ترسم ...
*
گفتي : به طول نمي انجامد
گفتم : فقط برگرد ...
در ميان ما چيزي سابقه دار جريان داشت .
گفتي : دير نخواهم كرد
گفتم : فقط برگرد ...
زيرا كه ما در كلمات يكديگر سابقه داشتيم .
*
سلام
صبحانه ي شهري بزرگ بود
بر پيشخوان هايي كوچك
سالها پيش از آن كه تو گفته بودي
سالها پيش از آن كه من بگويم ...
با اخم بر چراغِ قرمز پيروز مي شوي
و چهار راه به دنبالِ تو
نقشه ي خود را تغيير مي دهد .
*
در شعرِ من شهر تكرار مي شود
شهر در شعري كه من مي نويسم تكرار مي شود
و كلمات
در شعرِ من
الفباي جهان را دور مي زنند .
با اخم صبحِ شهريور را
با دستكش و كلاه بيرون مي آيي
و فصل با اعتماد به تو از تقويم بيرون مي آيد ؛
با هر قدم كه برمي داري
شهر در شعر منِ تكرار مي شود
و شعر - در شهري كه من اينجا هستم- تكرار مي شود .
*
نگاهت مي كنم ...
.
.
.
*
شب
درباره ي شهري كه تو در آن به خواب رفته اي
آرام است
و صبح
از لحظه اي كه تو بيدار مي شوي
بخير مي شود .
در شعرِ من شب تكرار مي شود
شب در شعري كه من مي نويسم تكرار مي شود .
با اخم
اخبار قاره هاي ديگر به تو ارتباطي ندارد
و
قاشق
فنجان چاي ات را دور مي زند .
*
نگاهت مي كنند ..
.
.
.
*
در شعرِ من
شهر
ميداني بزرگ است
و
در شهرِ من
شعر
چهارراه از دست رفته ايست ...
*
با خيابان به شعر من مي آيي
و شهر
كلاه كاسكت خود را برمي دارد .
نگاهت مي كنيم :
با اخم
به سمت راه آهن ايستاده اي
و پليس امنيت اجتماعي
ميدان وليعصر را دور مي زند ...
نام
و نام خانوادگيِ تو شعر است
و دختركِ اندامت
هنوز
لطفاً در آن قسمت چيزي ننوشته است .
به من اجازه بده
تا با همين زبان قديمي روي فرم باشم :
سلام مي كنم به شب
سلام مي كنم به تو كه ناخنهايت
پشت شب را مي خارانند .
سلام مي كنم به شهر
سلام مي كنم به تو كه پستان هايت
پشت شهر را مي لرزانند .
*
نامِ تو شعر است
با دستخطِ كارمند دفترِ ثبت احوال
و تنديس باكره ات
به دفاتر شعر مي رود
و تنديس باكره ات
از دفاتر شعر باز مي گردد .
گوش كن به صداي من
من در ابتداي دهه ي آخر
هنگام يك شعر عاشقانه اينگونه مي نويسم :
نگاه كن به شهر
نگاه كن به شب ريشه كرده در شهر
از من اگر كسي بپرسد مي گويم :
شهرِ من جايي دوست داشتني ست
هنگامي كه معشوقه ي من
دربست
از شمال شهر به شرق شهر مي رود .
نگاه كن به شب
نگاه كن به شهر فروخفته در شب
به صداهاي شب گوش كن
و نگاه كن به پنجره هاي روشن شهر
و نگاه كن به پنجره هاي خاموش شهر
من از تو مي پرسم :
آيا شب همچون دعايي مستجاب درباره ي عدالت نيست
هنگامي كه معشوقه ي من
با مترو
از غرب شهر به جنوب شهر مي رود ؟
.
.
.
نگاه كن
ماه بر سرانگشتان دست راست تو بي ترتيب كامل مي شود
نگاه كن
ماه بر سرانگشتان دست چپ تو بي ترتيب كامل مي شود
*
نام تو شعر است
نام خانوادگي تو شعر است
و تصوير شناسنامه ات يك روز
پر" مخاطب" ترين عكس قرن خواهد شد .
| Design By : Pichak |


